تلاش برای حضور در جبهه

 

علی  معظمی

غم لشگر انگيخته بود تا خون دل عاشقان را بريزد ، يزيدى بود وكاخى داشت كه در برابر كوخها گردن افراشته بود ، اما در آن بالا در عالم كبريائى هم خبرى بود . بار ديگر فرشتگان صف كشيده بودند تا شكوه عشق را به نظاره بنشينند . آسمان ، زمين ،دريا و حتى كوير ايران نيز سخاوت عشق را به نمايش گذاشته بود. جوانها ميرفتند تا پشت خاكريزى ، شوق وصال جوانى شان را در انبوه بى شمار گلوله ها و تركشها در ميدان خاك و خون فدا كنند .

سال 1362بود . من بعنوان دانش آموز مدرسه راهنمايى اميركبير ابهر كه آن زمان در محله اكبرآباد بود مشغول تحصيل دركلاس دوم راهنمايى بودم ، يكى از همكلاسي هايم به جبهه اعزام شده بود ، من كه سن قانونى اعزام به جبهه را نداشتم عضو بسيج شده بودم تا از اين عضويت براى اعزام به جبهه استفاده كنم . اعزام همكلاسى ام شديدا مرا تحت تأثير روحى و روانى قرار داده بود بطوری که در وقتهاى خاص و خلوت خودم شروع به گريه كرده و از خدا توفيق حضور در جبهه را مي خواستم .

 از آنجائيكه من تنها فرزند ذكور خانواده بودم مى دانستم پدر و مادرم رضايت رفتن به جبهه را به من نخواهند داد ، لذا جرأت مطرح ساختن اين موضوح را با پدر و مادرم نداشتم ، بعد از گذشت یکماه از اين قضيه كه تحملم را از دست داده بودم دل به دريا زدم  وموضوع را با پدر و مادرم در ميان گذاشتم و گفتم كه من اجازه مى خواهم به جبهه بروم و شما بايد از نظر قانونى اجازه بدهيد تا مرا به جبهه اعزام كنند .

جايتان خالى و چشمانتان روز بد نبيند همينكه حرف من تمام نشده بود با پرخاش شديد پدرم مراجه شدم ، او طورى ناراحت شد كه با تندى گفت : مگر جبهه جاى بچه است كه تو ميخواهى بروى؟! مى خواهى بروى ميان توپ و تانک ! خودت مي فهمى كه چه مى گويى ؟ ميفهمى كجا ميروى ؟ ..

 وقتى حرفهاى پدرم كه سعى مي كرد مرا از رفتن به جبهه منصرف سازد تمام شد ، فکرى به مغزم رسيد و منتظر اعزام نیروهاى بسيجى به جبهه شدم .

تا وقت اعزام شروع به تكميل پرونده و ارائه مدارك لازم جهت اعزام به جبهه شدم ، مثل ارائه عكس ، فتوکوپی شناسنامه ،رضايت نامه و غيره .

خدايا با اين اوضاع و احوال پدرم چگونه مي شود رضايت نامه اى نوشت و اثر انگشت پدرم را هم زير آن آورد ؟! فكرى به ذهنم رسيد ، با خود گفتم بجاى پدرم امضاء و اثر انگشت ميزنم و اگر متوجه جعلى بودن اثر انگشت يا امضاء پدرم نشدندكه پرونده اعزامم تکميل مى شود و اگر هم كه لو رفت بخانه بر مى گردم ، خلاصه كلام ، نامه را با خط قديمى خاصى با دست چپم نوشتم و اثر انگشت شصت خودم را نيز به پاى نامه زدم ، بعد از تکميل پرونده و انتظار چند روزه،  وقت سفر و انتظار طاقت فرسا براى من به سر رسيد .

روز بياد ماندنى و ماندگارى برايم بود . روز سفر به درياى بيکران انسانهاى عاشق كه رفته بودند تا به نداى هل من ناصرا ينصرنى آقا و سرورشان حضرت اباعبدالحسين (ع)لبيك بگويند . آن روز ( مورخه 26/6/1362/) روزى بود كه به جبهه اعزام شديم .

من براى اينكه بتوانم اسباب سفرم را آماده كنم اين بار بايد با مادرم كنار مي آ مدم . بعد از فكر و خيال اينکه چكونه اسبابم را براى اعزام آماده كنم تا مادرم متوجه موضوع نشود ، نزد مادرم رفته و به او گفتم :

مادر ساك حمام مرا آماده كن كه مى خواهم به حمام بروم و مادرم هم بى اطلاع از نیت من اين كار را برايم انجام داد. ( آخر ميدايد بعد از گذشت مدتهاى مديدى كه غرق درگرفتاريهاى دنيا و نفس اماره بودم متوجه حرفى كه به مادرم زدم شدم كه چه بسا آن موقع آن مطلب برایم زود بود اما كلامى كه گفتم چون عاشقانه و بدون هيچ غل و غشى مطرح مي شد خدا كلام زيبا و با معنى را بر زبانم جارى ساخته بود . آن كلام كه مادرم آن را آخرين جمله از من براى خداحافظى داشت . مادر اسباب حما م مرا ببنديد . مي خواهم به حمام بروم ! ارى ميرفتم كه در حمام خون غصل شهادت کنم و براى پرواز ملكوتی در ملكوت اعلى جابگزین گردم ولى از قافله جامانده ها گشتیم ؟! )

بر ميگردم به آ نجائيكه مادرم بدون اینکه از نيات من خبر داشته باشد اسباب سفرم را بست و بصورت عادى مرا راهى نمود . اما چون من كاملا با نقشه و طرح قبلى به اين كار دست مي زدم جنب و جوشى عجيب و غريبى در دل داشتم ، يك خداحافظى غريبى با او كردم طورى كه بغض گلويم را گرفت و صدايم به لرزه افتاد ولى از ترس فهميدن مادرم نسبت به موضوع بر گريه خود غلبه كرده و از او جدا شدم تا با قدمهاى راسخ به سوى ميعادگاه عاشقان اعزام به جبهه ( بسيج مركزى ) كه آن موقع در مصلى ابهر قرار داشت حركت كنم .

.. وقتيکه در بسيج حضور يافتم ديدم اندك اندك ياران اعزامى از هر نقطه شهرستان با ساك و لوازم سفر در آ ن مکان روحانى حضور مى يابند و در كنار آ نها خانواده هايشان آ مده بودند تا فرزنداشان را راهى جبهه كنند ، ولى چون هيچ كس از رفتن من اطلاعى نداشت كسى به بدرقه من نيامده بود و اين هم زيبايى خاص خودش را داشت .

ما به تعداد 19نفر سوار بر مينى بوس شديم و حركت خود را به سوى جبهه هاى حق عليه باطل آغاز كرديم . وقاتلوهم حتى لا تکوفتنه .. و اين راه تا قيامت ادامه خواهد داشت ، تا زمانيکه فتنه اى در زمين وجود داشته باشد. ان شاءالله

ما در اين اعزام به مناطق جنگى مختلفى اعزام شديم اما نتيجه اعزام و حضور در جبهه ختم به عمليات والفجر 4 شد كه در اين عمليات بايد ارتفاعات مشرف به شهر پنجوين عراق را به تصرف در مى آ ورديم .

در محلى بنام ارتفاعات كانى مانگاه مستقر شديم ، چند روز بعد از ا نجا به دره شیلر اعزام گشتيم دره شيلر نقطه رهايى براى عمليات ما بود . در دره شيلر كه مستقر شده بوديم كسى را ديدم كه حضور او در جبهه بر شوق و رفتن من به جبهه را افزوده بود . او كسى نبود جز یک همکلاسی خوب بنام احمد شريفلو كه در يك ارتباط روحى و معنوى از خدا مى خواستم توفيق حضور در جبهه را به من نيز مثل احمد عنايت بفرمايد ، اين درخواستهاى عاجزانه از خداوند منان مورد قبول واقع گرديد و سعادت حضور در جبهه را به بنده عاصى عنايت فرمود و من تا زنده ام شكرگذار اين عنايت خداوند بزرگ خواهم بود .

 

 منابع : کتاب یاد یاران ،مولف پرویز بهرامی

 

لطفا در صورت استفاده از مطالب سایت حتما نام سایت قید شود

صفحه اصلی

نقشه سایت

تماس با ما

نظرات شما

معرفی کتاب
نظر سنجی
آمار سایت